سرماخوردگی
لعنت به این سرما خوردگی .
برای دومیـن بارِ که سرما خوردي .
چند شب پیش انقدر حالت بد شد تب داشتی که مجبور شدیم شبانه ببریمت، درمانگاه پارس
خاله فریده شیفت شب بود.
دکتر برات آمپول نوشت نمیدونی تا از داروخونه با بابایی بیایم درمانگاه به من چی گذشت
یعنی چی آمپول!!!!!!!!!!!!!
کلی به خانوم پرستار التماس کردم آروم بزن وقتی روی تخت خوابوندم خیلی راحت
خوابیدی الهی بمیرم که خبر نداشتی میخوات برات آمپول بزنن. طاقت گریه هاتو نداشتم.
کنارایستاده بودم مامان جون با خاله فریده نگهت داشتن من یه گوشه داشتم گریه میکردم دلم میخواست کنارت باشم اما طاقت نداشتم.![]()
دلم خنده هاتو میخواست ،امــــا سرفه امون نمیداد .
دلم برات کبـــاب شد ، مــــادر برات بمیــــره .
خدا رو شکـــر كه حالا بهتری عزيز دلم .
باز هم طنــــــازی میکنی برام ،
خودم فــــدای طنازی هات.
امیرمحمّدممممممممممممممممم


سرماخوردگی
